|
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی/ ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم
|
امشب شب آرزوهاست ، آرزوهای پارسالتون رو یادتون هست ؟؟ کدومشون برآورده شدند ؟؟ امیدوارم که همه ی آرزوهاتون برآورده شده باشند . اگر دوست داشتید امسال هم آرزوهای قشنگتون رو برام بنویسید . و یادتون نره که امشب من رو هم دعا کنید . « التماس دعا »
« دعای سیزدهم از صحیفه ی سجادیه»
پروردگارا ! ای آخرین مقصود نیازخواهان ، و ای خدایی که دستیابی به حاجت ها به توفیق اوست و ای خدایی که نعمت هایش را به بها نمی دهد ( بلکه به بهانه می دهد) و ای خدایی که بخشش هایش را به غبار کدورت منت نمی آلاید و ای خدایی که مایه ی بی نیازی بندگان است و از او بی نیاز نتوان شد ، و ای خدایی که همواره دل ها رو به سوی او دارند و هیچگاه از او روی بر نمی تابند ، و ای خدایی که خواستن بندگان از او ، گنجینه هایش را فانی و تهی نمی سازد و ای خدایی که سبب ها نظام حکمت او را بر هم نمی زنند ، و ای خدایی که رشته ی نیازخواهی نیازمندان از او نمی گسلد و ای خدایی که دعای دعاکنندگان او را به زحمت نمی افکند !
بارالها ! مرا به تو حاجتی است گرانبار و بیش از تاب و توانم ، که در برآوردنش ، چاره اندیشی هایم راه به جایی نبرده است و نفس فریبگر من نیز بردن این نیاز را پیش کسی که حاجت هایش را از تو می طلبد و در خواسته های خویش از تو بی نیاز نیست ، بر من آراسته و بدان فریفته است ، حال که حاجت خواهی از خلق ، لغزشی از لغزشهای خطاکاران و هبوط و بیراهه رفتن گناهکارن است. آن گاه ای خدای من! با یادآوری و هشدارت ، از غفلت به هوشیاری رسیدم و به توفیق تو از لغزش نجات یافتم و با دستگیری و راه نمودنت از این سقوط برخاستم و به سوی تو بازگشتم و گفتم : منزه و پاک است پروردگار من! چگونه محتاجی از محتاجی می خواهد و چرا هیچ به هیچ روی می آورد و دلبرده ی ناداری می شود .
پس ای معبود من! از سر رغبت به قصد درگاه تو آمده ام و از اعتمادی که بر تو داشتم چشم امید از تو بر نداشتم . فضل و کرمت خاطرم را آسوده و احسان و نیکی ات مرا به سویت راه نموده است . پس ای خدای کریم ، از تو به ذات مقدست می خواهم و محمد و دودمانش را در پیشگاه تو به شفاعت می آورم که مرا از حضرت خویش ، ناکام و نامراد بازمگردانی . « آمین »
عشق شوق وافر درونی برای یکی بودن با کل است ، میل باطنی برای فنا شدن در وحدانیت . منشا عشق جدایی است ، ما از منشا خود جدا شده ایم . این جدایی باعث پیدایش میل و اشتیاق در ما برای بازگشت به کل و یکی شدن با آن می شود .
اگر درختی را از خاک بیرون بیاوری و آن را از ریشه بکنی درخت اشتیاق عظیم برای بازگشت به خاک و ریشه گرفتن در آن احساس خواهد کرد چرا که زندگی واقعی اش در خاک معنا پیدا می کند . ولی اکنون از خاک جدا شده ، می میرد . درخت به تنهایی نمی تواند زنده باشد . زندگی درخت در خاک ، با خاک و از طریق خاک ممکن می شود. این یعنی عشق .
وقتی کسی عاشق می شود احتیاجی ندارد که آن را اعلان کند . تو در چشمان او عمق و ژرفایی مشاهده می کنی که از دلش برخاسته است . در چهره اش وقار و زیبایی بدیعی به چشم می خورد . راه رفتنش همچون رقص پروانه است . او همان آدم همیشگی است ، ولی در عین حال دیگر آن آدم قبلی نیست . عشق در زندگی او رسوخ کرده ، وجودش آکنده از طراوت بهاری گشته و گلهای جان و دلش شکوفا شده اند . عشق باعث دگرگونی فوری می شود . کسی که نمی تواند عشق بورزد ، باهوش هم نمی تواند باشد ، باوقار هم نمی تواند باشد ، زیبا هم نمی تواند باشد .

مگر فرهاد باید بود که تا از عشـق شیرینی
به دستت بـیـستونی را، ز راهی سخت برچینی
مگر مجنون بباید شد که تا از عشـق لیلایی
به دشتی چشم آهویی، چو چشم لیلی ای بینی
منم غم خانه ای دارم، نه مجنونم، نه فرهادم
خدایا آتش دردم درون سینه می بینی
به دل باری گران دارم که شیرین و گهی تلخ است
ولی هرگز نکردم بر جهــان تار ، نفرینی
بگو باران عشقـش را ببارد بر دل زارم
ندارم طاقت یکدم شکست و آه غمگینی
عشق صبور و مهربان است ، عـشق حسود و خود بين نيست، مغرور
هم نيست . عشق تلخ رفتار و خود دوست نيست . عشق جايی برای
آزار باقی نميگذارد ، عشق خطاها را بايگانی نميکند ، عشـــق از شر
مسرور نیست . عشق با حقيقت دلشاد است . عشق هرگز از تلاش
دست بر نميدارد ، عشـــق ، ايمان ، اميد و شکيبايی از کف نميدهد ،
عشق شکست ناپذير است ، ایمان است ، امید است
ازلی است ...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل ، آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
خلقم به روی زرد بخندند ، باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
« خانه ی دوست کجاست ؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
« نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیّال فضا ، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.»
گفت مجنون گر همه روی زمین/ هر زمان بر من کنندی آفرین
من نخواهم آفرین هیچ کس/ مدح من دشنام لیلی باد و بس
خوشتر از صد مدح، یک دشنام او / بهتر از ملک دو عالم نام او
عجــب ای دل عاشــــــــق
تو هـــــم حوصـــله داری
توی این سینه نشستی
هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری
یه روز سوتی و کوری
یه روز مثل حبابی
یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی
همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش
یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته
یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته
به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی
سفر پای پیاده
به اندازه عشقی
پر از حرفای ساده
عجــب ای دل عاشــــــــق
تو هـــــم حوصـــله داری ...

گفتگو با خدا
در رؤیا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم . خدا پرسید : پس تو می خواهی با خدا گفتگو کنی . من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید ، خدا خندید و گفت :
وقت من بینهایت است
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ، خدا پاسخ داد کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که باز کودک شوند . اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند اینکه با اضطراب به آیند می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
بنابراین
نه در حال زندگی می کنند ، نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند .
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند
گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان ، دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ، بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم، آیا چیزدیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه

آخ که چقدر دلم هوای جمکران را کرده ، دوست داشتم می تونستم تو یه همچین شبی اونجا باشم ، ولی خوب چه میشه کرد که مشغله های روزمره نمی زاره که ما هر زمان که دلمون گرفت اونجایی باشیم که روحمون آرامش داشته باشه
آرزو می کنم خدا ظهور امام زمان را نزدیک کنه ، حالا که امسال شب میلاد امام عصرمون با شب چهارشنبه ( همون شبی که ما اعتقاد داریم متعلق به ایشون هست) یکی شده ، حتما دعاهامون بیشتر برآورده می شه
پس بیایند دستامون را به سمت آسمون درازکنیم و هر کسی را که توی دنیا می شناسیم دعا کنیم ، شاید امام زمان پیش خدا سفارشمون را کرده باشه (البته شاید که نه ، حتما) . التماس دعا![]()
خدایا اگر غم لشگر انگیزد که کارم را به هم ریزد ، دلخوشی ام تنها تویی، و اگر محروم و نا امید شوم ، چشم امیدم به توست ، و اگر با مصیبت ها روبرو گردم ، فریاد رسم تویی ، و هر آنچه که از دستم رفته است ، جایگزین آن در پیش توست ، و هر آنچه تباه گردد تنها تویی که سامانش دهی و آنچه را که نمی پسندی ،دگرگون سازی .![]()
پس بر من منت نه و پیش از بلا و گرفتاری ، عافیت عطا کن ، و پیش از طلب ، توانگری؛ و پیش از گمراهی مرا هدایت فرما و از عیب جویی و شماتت این و آن ، مرا کفایت فرما، و امنیت روز رستاخیز را ارزانی ام دار و از هدایت نیکو برخودارم فرما .![]()
پروردگارا ! مرا در گذر زندگی از میانه روی و اعتدال برخوردار ساز ، و در گفتار و کردار از اهل راستی و از راهنمایان به خیر و رشد و از بندگان شایسته ات قرار ده و رستگاری و رهایی در قیامت و امنیت و سلامت از کمینگاه عذاب را نصیبم فرما .![]()

آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
_ پیچیده با خزان _
با پای جویباری
_ چون اشک ما روان _
پهلوی یکدیگر بنشاند !
ما را به یکدیگر برساند !
***بازم سوال از شما دوستان خوبم ، خوشحال می شم جوابم را بدید .
اول از همه بگم که همه ی انسان ها دوست دارند که دوست داشته بشند ، حالا به نظر شما چه آدمهایی دوست داشتنی ترند و لیاقت این را دارند که ما اونها را بیشتر دوست بداریم ؟؟
سلام ، امید وارم که حال همه ی دوستان خوب باشه
می دونید اولین شب جمعه ماه رجب ، شب آرزوها نام گذاری شده ، یعنی امشب شب آرزوهاست و من اول آرزو می کنم همه ی ما انسانها همیشه به یاد خدا باشیم و نعمت ها و مهربونیهای بیکرانش را هیچ وقت فراموش نکنیم ، آرزوی بعدی سلامتی خانوادست ، که امید وارم همیشه در کنارم باشند و سومین آرزو برای همه ی جوون های این مرز و بومه ، که دعا می کنم همیشه سالم باشند و پاک زندگی کنند ، چهارمین آرزو برای داداش امین ((که البته همه ی آرزوهام که تا حالا گفتم واسه ی اونم بوده))ولی خوب این مخصوصه، شما هم دعاش کنید و آرزوی پنجم اینکه هیچکس از من کینه ای به دل نداشته باشه و خیلی آرزوهای دیگه...
و یه در خواست از شما دوستان اینکه اگه دوست داشتید آرزوهای قشنگتون را برای من بنویسید .

نگاهی می کنی ما رو
مگه عاشق ندیدی تو
یا شاید دیدی و
رسواترین عاشق ندیدی تو
یا ما مجنونیم و خونه خرابی عالمی داره
یا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمی داره
خداییش فرقی هم انگار نداره
یا اگه داره ، دل رسوای ما بند کرده و بازم گرفتاره
الهی دلخوشی باشه پناهت
گل های رازقی تن پوش راهت
الهی خوش خبر باشه قناری
بخونه تا خروس خون چشم به راهت
صفای دیدنت ای قصه ی نور
من را با خود ببر تا آخر دور
گل های پیرهنت یاس و اقاقی
بمونم منتظر تا قصه باقی

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام نشستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به من هردم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
زندگی یعنی چکیدن / همچو شمع از گرمی عشق /زندگی یعنی لطافت / گم شدن در نرمی عشق /زندگی یعنی دویدن / بی امان در وادی عشق /رفتن و آخر رسیدن / بر در آبادی عشق /می توان هر لحظه هر جا / عاشق و دلداده بودن /پر غرور چون آبشاران / بودن اما ساده بودن /می شود اندوه شب را / از نگاه صبح فهمید /یا به وقت ریزش اشک / شادی بگذشته را دید /می توان در گریه ابر/ با خیال غنچه خوش بود /زایش آینده را در / هر خیالی دید و آسود
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، روزت مبارک
دریا ـ صبور و سنگین
می خواند و می نوشت
«...من خواب نیستم !
خاموش اگر نشسته ام
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم
یه سوال از شما دوستان خوبم :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شما می تونید عجایب هفت گانه را برای من نام ببرید البته خودم تقریبا می دونم ولی هر کسی یه نظری داره ، ممنون می شم اگه جوابم را بدید .
1386/4/20
امروز می خوام جواب سوالی را که چند روز پیش از شما پرسیده بودم وبعضی از دوستان لطف کرده بودند و جوابهای زیبایی داده بودند ، را بدم ، البته این فقط نظر شخصی خودم هست و مشتاقانه منتظر شنیدن نظرات شما هستم. شاید به کمک شما دوستان خوب عجایب بیشتری از دنیای خلقت را بشناسیم ، به هر حال اگه ما آدما یه خورده بیشتر به دنیای اطرافمون نگاه کنیم متوجه می شیم که هر مخلوق خدای بزرگ عجیب و منحصر به فرده و اما به نظر من عجایب هفت گانه شامل :
1- مادر: که زیباترین و مهربانترین فرشته ای که خدا برای محافظت از ما قرار داده .
2- آب : که عجایب این ماده چه در دنیای علم و چه در دنیای معنوی به اثبات رسیده .
3- عشق : آتشی که هرچی از عمرش می گذره ، شعله ور تر می شه .
4- محبت : اکسیری که هر خاری را تبدیل به گلی خوشبو و زیبا می کنه .
5- قلب : که به قول خیلی از آدمها ،قلب هر کس به اندازه مشت بسته ی اون شخصه ، ولی به نظر من اگه اندازه ی قلبتون را خواستید بدونید به دستانتون نگاه کنید ، وقتی محبت را به کسی هدیه می دید.
6- چشم : که با وجود کوچکی خودش دنیای بزرگی را می بینه و به وجود می یاره .
7- زبان : که با گردشش هر نوع اعجابی را به جریان می اندازه .
لازم که این را هم بگم که شاید از دید خیلی از دوستان عجایب زیر جز عجایب هفت گانه باشند ولی از نظر من هیچکدام عجیب نیستند چطور ما مصنوعات بشری را که نه جون دارند و نه در شرایط خاصی تغییر می کنند و نه باعث تغییری می شوند ، را از مخلوقات خدا عجیب تر می دونیم به نظر من عقل و شعوری که خدا به این انسان ها داده تا اینها را بسازند ، عجیب تره .
1. اهرام ثلاثه 2. باغهای معلق بابل 3. مقبره ی آرتمیس 4. مجسمه ی زئوس 5. آرامگاه هالیکارناسوس 6 . تندیس غولپیکر رودس7. فانوس دریایی اسکندریه
البته بازم می گم این فقط یه نظره
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هرلحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو، غم از تو ، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : که دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما.... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد :
مرا مهر تو در دل جاودانیست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
ترا دارم که مرگم ، زندگانیست